کلبه فراقط!!!
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 1:34 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
جريانات رختخوابي اصولاً از جذابترين موضوعات در زندگيه بشريه. يك جورايي هم در دنيا اينطوري شده كه اصولاً آقايون بايد دنبال اين مسائل بدوبدو كنن و خانمها هم ازش به عنوان اسلحهاي مرگبار عليه آقايون استفادهكنن. به هر حال اين جريان واقعيتيه كه هر روز در كنار هر آدمي اتفاق ميافته. اين داستان پايين رو از جايي خوندم و خيلي خنديدم گفتم ترجمه كنم شما هم بخونين. البته كه انگليسيش خندادار تره ولي به هر حالا اين ورژن هم مطلب رو ميرسونه. و اما داستان: يك شب كه من و همسرم توي رختواب مشغول ناز و نوازش بوديم. در حالي كه احتمال وقوع هر حادثه ای هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد يك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصلهاش رو ندارم فقط ميخوام كه بغلم كني." بهش گفتم اخه چراااا؟ و خانم اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و ديوار ميكوبونه بهم داد: تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن توجه نداري و فقط به فكر رابطهي فيزيكي ما هستي! و بعد در پاسخ به چشمهاي من كه از حدقه داشت در مياومد اضافه كرد: تو چرا نميتوني من رو بخاطر خودم دوست داشته باشي نه براي چيزي كه توي رختواب بين من و تو اتفاق ميافته؟ خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه هيچ حادثهاي رخ نميده. براي همين من هم با افسردگي خوابيدم و فقط غصه خوردم که چرا در مورد من این فکر رو میکنه... فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي بگيرم و يك كمي وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتيم بيرون و توي يك رستوران شيك ناهار خورديم. بعدش رفتيم توي يك بوتيك بزرگ و مشغول خريد شديم. خانم چندين دست لباس گرون قيمت رو امتحان كرد و چون نميتونست تصميم بگيره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفشها براي هر دست لباس يك جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت جواهرات يك جفت گوشوارهاي الماس. حضورتون عرض كنم كه خانمم از خوشحالي داشت ذوق مرگ ميشد. حتي فكر كنم سعي كرد من رو امتحان كنه. چون ازم خواست براش يك مچبند تنيس بخرم، با وجود اينكه حتي يك بار هم راكت تنيس رو دستش نگرفتهبود. نميتونست باور كنه وقتي در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزيزم." خانمم در اوج لذت از تمام اين خريدها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزيزم فكر كنم همينها کافیه. بيا بريم حساب كنيم." در همين لحظه بود كه من بهش گفتم: "نه عزيزم من حالش رو ندارم." با چشماي بيرون زده و فك افتاده گفت:"چي؟" بهش گفتم عزيزم من ميخوام كه تو فقط كمي اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت اقتصاديه من به عنوان يك مرد هيچ توجهي نداري و فقط همين كه من برات چيزي بخرم برات مهمه." و موقعي كه توي چشماش ميخوندم كه همين الاناست كه بياد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نميتوني من رو بخاطر خودم دوست داشتهباشي نه بخاطر چيزايي كه برات ميخرم؟" خوب امشب هم توي اتاقخواب هيچ اتفاقي نميافته ولی فقط دلم خنك شده كه فهميده "هرچي عوض داره گله نداره." ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 1:12 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود. سلام بابایی ! يك سئوال از شما بپرسم ؟ - بله حتماً.چه سئوالي؟ - بابا ! شما براي هرساعت كالی چخد پول مي گيريد؟ مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي نداره. چرا چنين سئوالي ميكني؟ - فقط ميخوام بدونم بابایی........ - اگر فقط میخای بدونی ‚ بسيار خوب مي گم : 2000 تومن پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : بابایی ميشه 1000 تومن به من قرض بدی ؟ مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم. پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در رو بست. مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي ده فقط براي گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كنه؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه براي خريدنش به 1000 تومن نيازداشته است.به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد. - خوابي پسرم ؟ - نه بابا ، بيدالم. - من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 1000 تومن كه خواسته بودي. پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : مچكلم باباجونی ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد. مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟ پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 2000 تومن دارم. آيا مي تونم يك ساعت از كار شما رو بخلم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم بابایی... ![]() شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 1:3 قبل از ظهر :: نويسنده : عرفان
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بودباید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.بالاخره هرطور که بود موضوع روپیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالیکه از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه میکرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی میتونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم,....... چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم ودیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیممن فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش روبرای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش روداشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. ![]()
در یک کلاس بعدازظهر در دانشگاه استنفورد، آخرین سخنرانی در مورد ارتباط ذهن و بدن بود، بررسی تأثیر استرس و اضطراب بر بدن انسان.
سخنران جلسه (رییس بخش روانشناسی دانشگاه) در حین صحبتهایش به این موضوع پرداخت که:
یکی از بهترین کارهایی که یک مرد می تواند برای سلامتی اش انجام دهد، ازدواج کردن با یک زن است!
در حالی که یکی از بهترین کارهایی که یک زن می تواند در این راه انجام دهد، تقویت روابطش با دوستان هم جنس اش است.
همه خندیدند، اما او کاملا جدی بود.
زنان به طرز متفاوتی با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و یک سیستم حمایتی فراهم می آورند که استرس و دشواری های زندگی را با یکدیگر تقسیم کرده و از شدت آن می کاهند. به لجاظ روانشناختی، این کیفیت که به «وقت گذرانی با دوستان مؤنث» تعبیر می شود، به تولید سروتونین بیشتری در بدن کمک می کند؛ نوعی انتقال دهنده عصبی که با افسردگی مقابله می کند و در بدن احساس سرزندگی و نشاط به وجود می آورد.
زنان احساسات شان را با یکدیگر در میان می گذارند، در حالی که مردان اغلب، روابطشان را بر مبنای کار و فعالیتشان شکل می دهند. آنها به ندرت با رفقایشان در مورد اینکه راجع به مسایل جدی و روزمره چه احساسی دارند و یا زندگی خصوصی شان چطور پیش می رود، حرف می زنند.
بله، آنها در مورد کار، ماشین، ماهیگیری، شکار، گلف (و فوتبال!) حرف می زنند، ولی در مورد احساساتشان؟ بعید است!
با زنان اما اغلب چنین کاری میسر است. ما از اعماق روحمان با خواهرانمان و مادرانمان، سهیم می شویم و بدیهی است که این برای سلامتی ما مفید است. وقت گذراندن با دوستان به اندازه ورزش، پیاده روی و بدنسازی برای سلامت عمومی بدن اهمیت دارد.
تصور می کنیم زمانی را که برای ورزش کردن صرف می کنیم، فعالیت مفیدی برای سلامتی جسممان انجام می دهیم، اما زمانی را که با دوستانمان صرف می کنیم، وقت تلف کردن به حساب می آوریم که می توانستیم آن را به کار مفیدتری اختصاص دهیم؛ مسلما اینطور نیست. در واقع، نداشتن یا از دست دادن روابط صمیمانه با انسان های دیگر، به اندازه سیگارکشیدن و دخانیات، برای سلامتی جسمی شما خطرناک است!
بنابراین هر زمان که شما با یک دوست مؤنث، در مورد چیزهای بی اهمیت و روزمره زندگی حرف می زنید، در واقع بر سر خود، دست نوازش می کشید! و باید به خودتان تبریک بگویید که کار مفیدی در راستای سلامت جسم و روحتان انجام می دهید! ما به راستی بسیار بسیار خوشبختیم!
***از همه دخترانی که به زندگی من سلامتی، شادی و عشق هدیه کرده اند، سپاسگزارم.***
![]() سه شنبه 14 شهريور 1391برچسب:, :: 3:32 بعد از ظهر :: نويسنده : عرفان
البته اين داستان واقعيه و طي سه ماه طول كشيد كه به طور خيلي و خلاصه داره باز گو ميشه. داستان از جايي شروع ميشه كه جواد و سروين توي چت روم با هم اشنا ميشن.بعده معرفي سن و اسم كه سروين 23 ساله بود و جواد 18 ساله.جواد به سروين ميگه جك بگم سروين ميگه بگو بعد جواد چنتا جك ميگه و سروين ميخنده.بعد جواد به سروين ميگه تو بلدي جك بگي مارو بخندوني سروين ميگه نه.جواد ميگه اونايي كه نميتونن جك بگن و كسي رو بخندونن معمولا تو خانواده شون شاد نيستن و غم گينند و شاد زندگي نميكنند .سروين ميگه نه اينطور نيست جواد ميگه اگه اينطور نيست پس چرا نميتوني منو بخندوني؟سروين دلش گرفته بود و شروع كرد به حرف زدن كه درسته تو راست ميگي من خيلي غمگينم ميدوني چرا جواد گفت چرا سروين گفت چون من تو يه تصادف مامان بابا نامزدمو از دست دادم با اينكه منم تو اين تصادف حضور داشتم ولي چيزيم نشد وعموهام هم با من و خوانوادم خوب نبودن تا حدي كه تشيع جنازه بابا مامانم نيومدن.الانم من پيش خالم اينا هستم.و خيلي وقته سرطان خون گرفتم.جواد گفت خوب ميشي نگران نباش.سروين گفت برات مهم نيست كه سرطان دارم جواد گفت نگران نباش من مطمئنم خوب ميشي.چرا دكتر نميري؟گفت من روم نميشه به خالم اين بگم كه مريضم و انارو تو زحمت بندازم.جواد گفت كي تا حالا؟ سروين گفت خيلي وقته كه مريضم ولي به كسي نگفتم.بعد سروين كه تنها بود از جواد خوشش اومد. از حرفاي قشنگي كه ميزد و از روحيه دادنش. و ازش خواهش ميكنه كه شماره تماسشو بده جوادم چون خيلي بچه دلسوز و فدا كاري بود دوست نداشت تو اين موقعيت تنهاش بزاره برا همين شمارشو داد.جواد پدر نداشت تو چهار سالگي پدرشو از دست داده بود براي همين بيشتر دركش ميكرد.جواد مدام اين جمله رو تكرار ميكرد كه نگران نباش تو خوب ميشي.سروين ميگفت نه ديگه كار از كار گذشته بيماري من ديگه رفتني هستم. جواد به سروين در حالي كه تو چشاش اشك جمع شده بود ميگه اصلا نگران نباش برو پيش امام رضا ببين خوب ميشي يا نه و تو اين وضعيت سروينم خيلي گريه ميكرد برا همين از حال رفته بود و جواد هم از چت روم خارج شده بود.جواد ازون شب هميشه سر نمارش براش با اشك ريختن دعا ميكرد.فرداش سروين تو بيمارستان بود بايد شمي دارمانيش ميكردن راه ديگه اي وجود نداشت .به جواد زنگ ميزنه و كمي درد دل ميكرده و جواد بهش روحيه ميداد ميگفت مطمئن باش خوب ميشي و براش مثال مياورد كه چنين كساي اين مريضي رو داشتم و خوب شدن و اونو اميدوار ميكرد.اينا ادامه داشت تا يه روز سروين به جواد ميگه بهتره از هم جدا شيم چون دوست ندارم تو ناراحت بشي جوادم وضعيتشو ميدونست و ميدونست كه اگه بره تنها ميمونه ، دوست نداشت تنهاش بزاره هيچ وقت به حرفش گوش نميكرد و با اون بود و بهش ميگف تو خوب شدي ولم كن.سروين دختر خاله اي داشت به اسم شيده .سروين به خاطر شيمي درماني بيشتر اوقات مريض بود حال نداشت يا خوابيده بود. جواد از طريق شيده حالشو ميپرسيد.يه روز شيده به جواد ميگه كه سروين مرده و فردا ختمشه و ديگه نيست .ديگه سرويني وجود نداره.جواد ميگه كه امكان نداره سروين رفته باشه اون دنيا غيره ممكنه اصلا محاله .شديه چرا بهم دروغ اصلا ازت انتظار نداشتم.شيده ميگه نه راست ميگم و جواد كه اشكش در اومده بود ميگفت امكان نداره اگه راست ميگي ادرس قبرستونو بده ميخوام برم سر خاك ابجيم وشيده گفت اره سروين زندس اون مجبورم كرد بهت بگم مرده.بالا خره اين موضوع به خير گذشت .چند روز بعد شيده از يه موضوع خبر دار ميشه كه سروين نميدونسته و به جواد ميگه.موضوع اينه كه پدر و مادر اصليه سروين الماني هستن و پدرمادرش اونو توي هتل باباي سروين جا گذاشته بودن و باباي سروين هرچي گشت پدر مادرشو پيدا نكرد و چون بچه دار نميشدن اونو به فرزندي قبول كردن.جواد اين موضوع رو نميدونست و به سروين ميگه خوب شدي ميخواي بري دنبال مامان بابات و سريون كه تعجب كرده بود به جواد ميگه ميشه واضح تر بگي جواد فهميد كه اون نميدونسته وميخواست ادامه نده كه سروين خيلي اسرار كرد و جواد بهش گفت و سروين تا شنيد از حال روفت و از دهنش خون ميومد شيده اومده بود و ديد كه سروين اين وضعيته و دكترا جمع شدن و با هزار مكافات دوباره برگردوندنش به حالت اول.شيده كه فهميده بود من گفتم خيلي جوادو دعوا كرد جواد هم هي گريه ميكرد و معذرت خواهي ميكرد.بعد اين موضوع جواد فقط حال ابجيشو ميپرسيد تا ناراحت نباشه .اين موضوع ادامه داشت تا جايي كه مريضيه سروين شيوع پيدا ميكنه و خيلي ضعيفش ميكنه و ساعت 2 شب حالش بد ميشه و ميبرنش سي سي يو و شيده اينو به جواد ميگه و جواد لحظه لحضه از حال سروين با خبر بود تا جايي كه دكترا گفتن سروين مرگ مغزي شده و ديگه از دست ما كاري بر نمياد شيده و جواد هر دو به شدت گريه ميكردن و شيده با جواد از سروين و زجراي كه كشيده ميگفته .جواد بازم اميد داشت و ميگفت سروين بازم زنده ميشه ولي شيده ميگفت نه اون ديگه رفته و مرگه مغزي شده دكترا هم كاري ازشون بر نمياد.جواد در حالي كه اشك از چشماش سرازير ميشد گوشي رو خاموش كرد و تا صبح نشست و به درگاه خداوند گريه كرد و نماز و دعا ميخوند كه خدا ابجشو بهش بر گردونه.جواد از خدا ميخواست ما بقي عمر منو بده به سروين عمر منه بي ارزشو بده به ابجيم تا اون بتونه زنده بمونه.جواد بعده اون صبحش خيلي مريض شده بود و بردنش بيمارستان.ولي ظهرش از بيمارستان اومد برون و صبح فراي اون روز با رفيقش به يه تكيه اي كه وسط جنگل بود رفته بودن .اون تكيه حاجت خيلي ها رو روا كرد.اون رفت به اونجا و اونجا هم همينجور گريه ميكرد و دعا ميخوند.تا اينكه بعد دو روز اومد خونه و موبايلشو روشن كرد .شيده بهش پيام داد گفت كجا بودي اين روزا.چرا موبايلتو خاموش كردي .شيده ميگفت در حالي كه دكترا اميدشونو از دست داده بودن و فكر ميكردن ديگه مرده داشتن ميبردنش سرد خونه زنده شد.دكترا همه شگفت زده شده بودن .بعد گفت جواد كجا بودي كه سروين هي خبرتو ميگيره.بعد يكمي خواهر برادر با هم درد دل كردن.جواد بابت اين موضوع كه سروين زنده شده بودخيلي خوشحال شده بود . خدا رو شكر ميكرد.سروين فقط دوباره زنده شده بود ولي هنوز مريضيش خوب نشده بود تازه دو تا پاشم بي حس شده بود و ديگه نميتونست تكونشون بده.جواد براي اينكه سروين خوب بشه سر قبره سيداي بزرگ و امام زاده ها ميرفت و نذر ميكرد كه خوب بشه .تو ون تكيه هم نذر كرده.بعد جواد تصميم گرفت به مشهد بره و از امام رضا شفاي ابجيشو بگيره.اون رفت اونجا و براي ابجيش خيلي دعا و گريه كرد.اون از مشهد اومد و به سروين گفت كه مطمئن باش امام رضا خوبت ميكنه اصلا نگران نباش.بعده يه مدت سروين با اون مريضي سختش كم كم بهبود پيدا كرد و سرحال شد و مريضيش خوب شد و از بيمارستان مرخص شد.جواد سروينو خيلي دوست داشت برا همين خيلي براش گريه ميكرد.جواد وقتي شنيد سروين خوب شد از خوشحالي داشت پرواز ميكرد.سروين ميخواست بره پيش مامان باباي واقعيش فقط بخواطر اينكه بگه چرا منو اينجا تنها گذاشتين جواد ميگفت مطمئن باش اگه اين كارو ميكردن تو الان مسلمون نبودي.عيبي نداره.ولي اون اسرار داشت بره و جواد گفت حالا كه داري ميري حداقل زبونشونو ياد بگير بعد برو.سروينم همينكارو ميكرد.موضوع ادامه داش تا جايي كه يك روز جواد كه سروينو دوست داشت يه پيامك عاشقانه برا سروين ميفرسته و سروين به جواد ميگه :بزرگترين اشتباه من تو زندگيم اين بود كه با تو اشنا شدم.جواد تا اين حرفو شنيد اشك از چشاش سرازير شد و با تمام وجودش گريه ميكرد اشك مثل چشمه از چشاش ميزد بيرون.جواد تو همين حال به شوخي به سروين ميگفت :باشه عيبي نداره يادت باشه ديگه اشتباه نكني.سروين گفت منم الان اين اشتباهمو جبران ميكن تا ديگه ازين اشتباها نكم.كمي با جواد جرو بحث كرد .جواد هم فهميد كه سروين ديگه دوستش نداره برا همين با سروين يه جوري صحبت ميكرد كه سروين احساس گناه نكنه و با خيال راحت بره پي كارش.سروينم رفت پي كارش و جواد هم مريض شد همون لحظه و هيچيي نيفهميد تا سه روز هم هيچي از گلوش پايين نميرفت.جواد بابات اين موضوع از خدا هيچي نميخواست دوست نداشت ابجيشو نفرين كنه چون هنوزم دوسش داشت.گناه جواد اين بود كه دلش برا سروين سوخته بود و دركش مي كرد.نميدونست كه اگه سروينو درك كنه يك روز بزرگترين اشتباه سروين ميشه. جواد بعده اين موضوع بازهم دلش طاقت نمياورد كه خبر ابجيشو نگيره و بعد دو سه ماه دوباره به ابجيش زنگ ميزنه ولي ابجيش جوابشو نميده. اين داستان به عاشقاي همسان جواد مي آموزه كه خودشونو به خاطر دخترايي كه يه چيزي كم دارن خودشونو فدا نكن چون دخترا فقط زماني پسرا رو دوست دارن كه مرضن خوب بشن كسي رو نميشناسن .مثل داستان دختر كور و پسر عاشق كه پسره چشاشو ميده به دختره دختره ازش جدا ميشه.اينم پايان داستان سروين و جواد.اميدوارم ازين اتفاقات تو زندگي شما پيش نياد. شما رو به خدا ميسپارم.به اميد ديدا عرفان:البته فقط نقل داستان بود وگرنه من اتقاد دارم به مطلب اخری و تو هر دو جنس هم خوب پیدا میشه هم بد ![]() سه شنبه 14 شهريور 1391برچسب:, :: 3:31 بعد از ظهر :: نويسنده : عرفان
آيا مي دانستيد كه گاهي به هم مي رسيم و مي گوييم 120 سال زنده باشي يعني چه و از كجا آمده؟ براي چه نمي گوييم 150 يا 100 سال يا ... ![]() صفحه قبل 1 صفحه بعد |
موضوعات آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها
نويسندگان |
|||
![]() |